Email : info@salmandan-golabchi.com
Tel : 0361 - 5309223
 تـاريـخ درج : 29/12/1396

 
 منـبــع :

 
 شمــاره خـبــــر :  -


بوی عید در سرای آلزایمری ها!

وقتی چشمان مادربزرگی به در دوخته می شود یعنی منتظر است؛ منتظر صدایی كه از زنگ در بشنود و لحظه ای كه در باز شده و هلهله ای در حیاط خانه به پا شود. مادر بزرگ همیشه چشم به راه است. حتی اگر روزی كمتر بشنود و كم سو تر ببیند و تنها و سالخورده روی تخت خانه سالمندان نشسته باشد. او تا همیشه چشم به راه نوه ها و فرزندانش است.

نوروز

بین بودن و نبودن فاصله زیادی نیست، گاهی خیلی زود دیرمی شود برای ساکنان خانه ای که آلزایمر هنوز از یادشان نبرده که عید در راه است. در بزرگ ساختمان که باز می شود حس غریبی دلت را چنگ می‌زند یکی از روزهای سرد اما آفتابی آخرین روزهای سال است ، آفتاب با سماجت و کمرنگ می‌تابد روی ایوانی که صندلیها نامرتب چیده شده‌اند و گاه گاهی کسانی روی آن نشسته اند، اینجا جای‌خوبی است که سراغ بگیری از پدر بزرگ و مادربزرگ‌هایی که بیشترشان در روزهای مانده به عید چشم انتظار سال تحویل و نوروز نیستند، چشم انتظار بچه ها و نوه هاشان هستند.

گاهی چه زود دیر می شود

حیدر توی آفتاب بی رمق اسفند به عصایش تکیه زده حتی یادش نمی‌آید اسمش چیست، مسئول مراقبت از او می گوید حیدر دوسالی می شود اینجاست کلمه عید را که می‌شنود یادش می افتد به آن سالهای دور وقتی که پدرش برایشان کفش می‌خرید سه چهار شماره بزرگتر و تا می‌آمد اندازشان بشود سه سالی طول می‌کشید و کفش دیگری می‌خواستند یادش نرفته با اینکه آلزایمر خیلی وقت است او را با دنیای خارج فاصله انداخته است.

برای زیور هم همین اتفاق افتاده چهارسالی می شود که اینجاست، می گوید: لیسانس بگیر لیسانس خوبه، او هفت سین را دوست دارد و اگر یادش نرود دلش می خواهد با دیگران هفت سین بچیند.

زیور دوباره می گوید: لیسانس بگیر و چشم‌هایش را می بندد و انگار می رود توی دنیای خودش.

عیدهای فراموش نشدنی

او را که روی صندلی سفید پشت میز سبز رنگ جا می‌گذاری در یکی از اتاق‌ها ماهرخ را می‌بینی که پشت به در ورودی به دورها نگاه می‌کند، نه متوجه ورودت می‌شود و نه متوجه سلام کردنت، انگار بین آن همه سبزی و گل که پشت پنجره قاب شده‌اند دنبال فرزندانش می گردد که سالهاست عیدها را و او را فراموش کرده اند.

مسئول بخش می گوید: دو تا پسر داشته هر دو خارج زندگی می‌کنند قبلا عیدها می‌آمدند اما حالا فقط مخارجش را می‌پردازند، یکی جراح است و یکی دیگر دندانپزشک، خیلی وقت است انگار ماهرخ با همه قهر کرده به خصوص دم دمهای عید که می شود ماهرخ می رود توی خودش، ساکت می‌شود ، آلزایمر مثل خوره حافظه اش را خورده اما عیدها را فراموش نکرده است.