Email : info@salmandan-golabchi.com
Tel : 0361 - 5309223
 تـاريـخ درج : 29/12/1396

 
 منـبــع :

 
 شمــاره خـبــــر :  -


بوی عید در خانه سالمندان هم آمده

بوی عید در خانه سالمندان هم آمده این را می توانی خوب بفهمی از تدارک سبزه و هفت سین که پیرزنها با شادی تزئینش را بر عهده گرفته اند.

اما گویی مهمان ناخوانده ای، آن طرفتر مردی که دارد پا به 87 سالگی می‌گذارد، نشسته او هم از بیماری آلزایمر رنج می برد، کسی که گذر عمر را می‌شود تنها در سپیدی موها و چین و شکن روی پوستش خواند؛ گه‌ گاه از گنجینه خاطراتش روزهای کودکی و شادی‌های عیدانه را بازیابی کرده و با لبخندی پر از شوق از آن حرف می‌زند.

از روز عید و خانه مادربزرگ، بازی‌های کودکانه، قصه‌های پدربزرگ در زیر کرسی و مشق همیشگی زندگی، به گونه‌ای از خاطراتش حرف می‌زند که انگار حافظه‌‌اش دوباره متولد شده و در کوچه باغ‌های کودکی قدم می‌گذارد.

کمی آنسوتر پیرمردی که دستهایش را ستون کرده روی میز می گوید: گل بود و تو بودی و بهار بود و عشق و بعد با غمی سنگین می گوید :"بهار رفت.بهار من دیگر نیست.

عطایی مسئول بخش ابهام بهار را می گشاید: "نوه اش است وقتی یادش می افتد گریه می کند".

سالمندان

سفره هفت سین، یادش بخیر

سفره هفت سین کم کم آماده شده. شعله شمع بر سفره هفت‌سین چشم‌های مرد سالمند را به خود خیره کرده. در فضای پر از سکوت، میهمانان یکی یکی از راه رسیده، سلام گرمی می‌کنند و پشت میز تزئین شده به سفره هفت‌سین می‌نشینند.

گه‌گاه زمزمه‌هایی به گوش می‌رسد، زیور چرت می زند و هربار که چرتش پاره می شود می گوید: لیسانس بگیر خوبه، به سفره خیره می شود و لبخند می زند. "یادش بخیر! وقتی کودک بودم چقدر برای آمدن عید نوروز ذوق و شوق داشتم.

چند روز قبل از عید مادر برایمان لباس نو می‌خرید و خانه‌تکانی می‌کرد. شب عید میوه‌ها را می‌شست، داخل ظرف می‌چید و بعد تخم‌مرغ‌‌های آب‌پز شده را می‌آورد تا رنگ کنیم، در شهرستان محلات رسم بر آن بود که شب عید مردان و زنان حنا می‌بستند تا تمیز‌تر باشند، چقدر آن روزگاران شادی‌بخش بود.

حسینی می گوید: وقتی زمین‌هایش را به خاطر پسرانش فروخت خودش ترجیح داد بیاید اینجا، او سرحال تر از همه است، تمام عمرش را به قول خودش کشاورز بوده و حالا استراحت می کند، حافظه اش خوب کار می کند مثل دیگران آلزایمری نیست :" یادم می‌آید یکسال قبل از عید مادرم چند تکه از لوازم و و اثاثیه کهنه خانه را بیرون برد و داخل آتش چهارشنبه سوری محله انداخت. معمولا همسایه‌ها این کار را می‌کردند. چهارشنبه سوری داستان خاص خود را داشت. این مراسم اصلا شبیه الآن نبود.

وی ادامه داد: چند زن آن سوتر سر چهار راهی فال گوش ایستاده بودند تا روزگار آینده‌شان را از زبان دیگران بشنوند و پسری جوان که پارچه‌ای بر سر انداخته و با قاشق بر کاسه می‌کوبید، برای نیازمندان پول جمع می‌کرد، یادش بخیر آن روزها یادش بخیر....